وحی درستی راه عقل را تضمین می کند
حجت الاسلام والسملیمن احمد مبلغی رییس مرکز تحقیقات اسلامی مجلس شورای اسلامی در یک نشست قرآنی به سوالات مختلف پاسخ داده است.
به گزارش خبرنگارفردونیوز، حجت الاسلام مبلغی در این نشست قرآنی به سوالاتی پیرامون خلافت انسان بر روی زمین، ذاتی ترین صفات انسان از دیدگاه قرآن کریم، عقل جمعی و فردی، رابطه و تفاوت عقل و وحی و .. پاسخ داد ه است که مشروح سخنان ایشان به شرح زیر است.
لطفا در رابطه با خلافت انسان بر روی زمین توضیحاتی را بیان فرمایید.
خلافت بعد از پیغمبر به معنای جانشینی پسینی است. در مورد خداوند غیابی و نبودی برای او متصور نیست؛ آنچه که مطرح است این است که انسان دست به کاری می زند که این کار یک شکل نازل و همراه با نقص و کاستی است در عین حال یک امکانی است در مسیر افعال خداوند ولی ماخوذ از قدرت و آن امکانی که خداوند در اختیار بنده اش گذاشته و به صورت زمینی آن است؛ شان خداوند این نیست که بیاید و از ابزار و آلات استفاده کند.
اما اینکه مستخلف عنه در اینجا کیست؟ یعنی انسان خلیفه چه کسی است؟ آیا خلیفه کسانی است که اینها بوده اند و حال رفته اند و آدم آمده است؟ که همان معنای اول را می رساند[ که خلافت به معنای در پس آمدن است]؛ یا اینکه خلیفه خداوند است بر روی زمین. نگاه غالب از آغاز تا به حال این بوده است که خلیفه خداوند است؛ یعنی موقعی که این آیات خوانده می شد نگاه و تلقی و برداشت عموم از آغاز این بوده که خلیفه و جانشین خداوند است. شاید مویدی هم دارد که وقتی انسان از سوی خداوند خلق شد یا آدم خلق شد، ملائکه اعتراض کردند و خاستگاه اعتراض شان هم این بود که دارید یک قدرت الهی را به انسان ها می دهید که می توانند دخل و تصرف کنند و کار اینها به فساد منتهی خواهد شد. و این ممکن است مویدی باشد بر اینکه انسان خلیفه خداوند است. اما ممکن است این مطلب موید معنای دیگری هم باشد که وقتی ملائکه می گویند انسان در زمین فساد خواهد کرد و خون خواهد ریخت، این سخنشان در شرایطی بود که انسان هنوز در روی زمین قرار نگرفته بود؛ اینها از کجا می دانستند انسان چنین خواهد کرد؟ شاید قبل از آدم انسان های دیگری بودند و ملائکه از وضع آنها آگاه بودند و فساد آنها و دخل و تصرف های گاه مفسدانه و گاه اصلاح گرانه را می دانستند و با این ذهنیت این حرف را زدند؛ و الا معنایی ندارد که اینها این سخن را بگویند؛ البته می شود به این اشکال جواب داد که این سخن ملائکه نشانه ای نیست بر اینکه آنها یک تجربه پیشینی را از آدمیان یا انسان های قبلی سراغ داشتند و بدین خاطر به خلق آدم جدید و انسان جدید اعتراض کردند؛ و یا ممکن است اعتراض شان از خاستگاه دیدن یک تجربه نبوده بلکه به این دلیل بوده که ملائکه اصولا از علم و آگاهی های بعدی یک حض و بهره هایی دارند که آدمیان ندارند؛ ما نباید ملائکه را قیاس کنیم به نقص خویش؛ آنها از جنس ما که نیستند؛ آگاهی ها و اطلاع شان گاهی فوق زمان است در یک حدی یعنی خدا نیستند. و عبارتی هم در نهج البلاغه است که ملائکه ذهن ندارند تا چیزی در ذهنشان واقع شود، این ذهن برای انسان ها است، این یک علم حاضر است که ملائکه دارند؛ پس خلافت در اینجا به معنای خلیفه خداوند بودن است؛ چون بنا است آنچه که خداوند انجام می دهد حالت نقص یافته، حالت ابزار مدارانه و حالت نازل و زمینی آن به انسان داده شود؛ آنها می گفتند اگر انسان اینچنین باشد خون خواهد ریخت.
البته ممکن است توجیه سومی هم در کار باشد که دلالت بر هیچکدام از این دو دیدگاه را نمی کند؛ بگوییم که ملائکه آگاه از آینده بودند. درست است که هنوز آدم خلق نشده اما می دیدند که آدم چه می کند. و شاید این سومی درست باشد و لذا این ایه از موید بودن برای این دو نظر خارج می شود.
دلیل اول را جدی می گیرند که تلقی عموم تا به حال به جز نقدهایی که بعضی ها کرده اند، یعنی خلیفه عقل و اندیشه بودن، این دلالت می کند بر اینکه خلیفه در اینجا خلیفه خداوند است به خصوص از آن صدر اول هم معصومان ما بودند و این تلقی همچنان وجود داشته و گویی این تلقی را درست می دیدند که آدم جانشین خداوند است بر زمین.
و آیه دیگری هم که می فرماید ما امانت را عرضه کردیم بر آسمانها و زمین و هیچکدام نتوانست آن را بپذیرد و انسان حمل کرد آن را؛ این در واقع همان خلافة اللهی است که امانت ویژه ای است. این امانت خورد و خوراک و تحرک نیست چراکه حیوانات هم آن را دارند؛ یک اراده است، یک اراده ای است که می تواند تسخیر کند و دخل و تصرف کند؛ به همین خاطر به نظر می رسد مویدات فراوانی وجود دارد که اینجا منظور جانشینی خداوند است منتها جانشینی به این معنا نیست که آن فردی که انسان جانشین او شده یعنی خداوند، او از باب نقص آمده جانشین تعیین کرده یا عمر او به پایان رسیده است و یا توان این کار را ندارد و یا موارد دیگر؛ نه، زمینی بودن یک نقص است؛ در زمین بودن و مشمول قواعد زمین بودن و با ابزار سر و کار داشتن این یک نقص است و خداوند می خواسته موجودی بسازد که هم بالاترین ظرفیت را داشته باشد که بتواند دخل و تصرف داشته باشد، خدایی باشد به اصطلاح، و هم در عین حال چون غیر خدا همه ناقص هستند پس طبیعی است که باید زمینی باشد تا استفاده از ابزار بکند؛ لذا این جانشینی بر این اساس شکل گرفته است و صاحب جانشینی یعنی مستخلف عنه، او این قدرت را به شکل مطلقش را دارد.
فرمودید که انسان خلیفه خداست، آیا همه انسان ها شامل این مورد می شوند یا فقط حضرت آدم(ع)؟
به نظر می رسد خلافت در اینجا عام و شامل است ولی دو مرحله را داراست. یکی مرحله بالقوه بودن و یکی مرحله بالفعل بودن. در مرحله بالفعل همه خلیفه نیستند؛ چه بسیار آدم های فاقد قدرت و غیر توانمند در بین ما هست که از لحاظ ذهنی دارای مشکل اند اما در عین حال آدم هستند، اینها چه دخل و تصرفی می توانند داشته باشند؟ اگر انسان علم بیاموزد خلافت بالفعل می تواند انجام دهد؛ اگر انسان علم نداشته باشد از فضا و ماوراء زمین چه استفاده ای می تواند بکند؟ همه انسانها بالقوه خلیفه اند و برخی از آنها بالفعل خلیفه اند و این بالفعل هم مراتب دارد؛ این یک تقسیم؛ تقسیم دیگر این است که خلافت به معنای صادق و خلافت کاذب. اگر انسان هایی این توان را در جهت صلاح و نه فساد به کار بگیرند اینها خلیفه واقعی خدا هستند به این معنا که آنچه خدا می خواهد را انجام داده اند؛ اما اگر در جهت فساد به کار بگیرد دارای قدرت است اما یک خلیفه ناروای کاذب غیر صادق است؛ لذا گاهی اوقات به این معنا گرفته می شود. پس اگر به این معنا گرفته شود خلیفه یعنی خلیفه صادق؛ اگر این گونه باشد آدم های خوب همچون انبیا، خلیفه هستند. اما اگر به معنای اصلش بگیریم آنهایی که صاحب قدرتند و توان تسخیر کردن دارند خوب اینها هم خلیفه هستند چون قدرت را دارند؛ از این نظر می بینیم گاهی خلافت را برای همه به کار نمی گیرند و فقط برای یک عده خاصی به کار می برند.
علت اینکه انسان خلق شد و به عنوان خلیفه خدا انتخاب شد چه بود؟ ظاهرا بر اساس سخن ملائکه، عالم، عالم خوبی بوده است، تسبیح و تقدیس و ...، اما با خلقت آدم این وضعیت دگرگون می شود و خونریزی و فساد ایجاد می شود.
از خوبی دو معنا می شود کرد. یک بار خوبی این است که همه چیز آرام باشد و به صورت اجباری و قهری و قطعی همه چیز بر روال باشد؛ شاید ملائکه علم شان در این حد استقرار داشته و فسادی در فضای آنجا نبود نه از آن جهت که می توانند و نمی کنند، از آن جهت که اینها این چنین خلق شده اند و مجبورند. و حالا می بینند که موجودی می خواهد بیاید که خوبی را با اراده به دست بیاورد ولی با هزینه های بسیار. لذا آنها بر اساس تجربه خودشان اعتراض و یا سوال می کنند ولی آن خوبی ناشی از یک وضعیت قهرآمیز و جبری، درجه بالای خوبی نیست و خداوند که معدن خوبی است خوبی ها را تا جایی که می شود باید ایجاد بکند؛ یعنی هر چیزی که توان و ظرفیت و قابلیت لباس هستی و پذیرش لباس هستی را دارد باید ایجاد بکند. خوب ملائکه را آفریده اما آن یک خوبی نه چندان مطلوبی است؛ یعنی اوج خوبی نیست، اوج خوبی این است که از پیچ و خم های فجور و فسوق و تقوا، از این عبور بکند با اراده و با خواست خود؛ لذا این خداوند منشاء خیر مطلق، باید این موجود را بیافریند ولو هزینه هایی را هم داشته باشد و شاید اینکه خدا فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید همین است که شما ملائکه تجربه تان همین است دیگر، خودتان را می بینید و در فضای خودتان هستید. چون ملائکه خبر از آینده داشتند اما معیارشناسی آنها معلوم نیست که فراتر از خودشان باشد. یعنی آنها معیار خوبی را این می دانستند که ما مطیع خداییم و ما عابدیم و ... و این معیارشان است لذا اینجا دیگر بحث اطلاع از آینده نیست، فراتر از ظرفیت وجودی است که خدا فرمود که من چیزی می دانم که شما نمی دانید؛ ما انسان ها اینجا آینده را کشف نمی کنیم اما این را می فهمیم که خوبی این جور خیلی بهتر است.
ذاتی ترین صفات انسان که خدا در قرآن نام برده و او را اینگونه معرفی کرده چه بوده است؟
شاید بشود گفت ذاتی ترین صفات انسان صفاتی است که خلقت ویژه او را در مقایسه با ملائکه ایجاب کرده است. یعنی چیزی که ایجاب کرد آدم با وجود ملائکه آفریده شود. به نظر من شاید برترین صفات انسان یکی این است که محل الهام فجور و تقوا است و ملائکه این خصلت را که ذاتی انسان است را ندارند لذا انسان شخصیت دو گانه ای است؛ یعنی درون او قوه های غیر همسو قرار دارد که در کشاکش قرار می گیرد، یک شخصیت نیست مانند ملائکه و دارای دو شخصیت است یعنی شخصیتی است دو گانه یا برخوردار از ظرفیت ها و زمینه های دوگانه. این دو گانه بودن وجود انسان، مخصوص انسان است. حیوان اینجور نیست؛ حیوان در مسیر شهوات است؛ ملائکه در مسیر عبادات و اطاعات و نه شهوات؛ انسان، بخشی از این و بخشی از آن. خصلت سومی را هم برای انسان باید اضافه کنیم که قدرت دخل و تصرف یا عقل است.
به ملائکه کاری داده شده و همیشه آن را انجام می دهد؛ ولی خصلتی که به انسان داده شده است عقل است؛ این عقل کنه یاب است و پیش رونده و پیش برنده و تطور بخشنده؛ لذا انسان روز اول را با انسان جهان امروز و این هیاهو و ارتباطات دریایی و هوایی و زمینی و ... متفاوت است. پس خصلت اول انسان، دو گانه بودن است که از حیوان آن ویژگی حیوانی را در اوج دارد و از ملائکه هم آن زمینه های تقوایی را دارد و بعد خصلت دیگر اینکه عقل دارد که می تواند این بعد شهوانی را به نحو اکمل و پیچیده و پیشرفته تحقق ببخشد و یا می تواند آن بعد اطاعتی را به نحوی بسیار بیشتر از آنچه ملائکه انجام می دهند و آن اوج کمال مطلوب اطاعت را ایجاد نماید. اینها خصلت های اصلی است اما خصلت های فرعی انسان، خصلت هایی است که در اثر کاربرد عقل به کار می گیرد که شاید بشود گفت که این ظلوم و جهول بودن خصلت های عرضی است و شاید جور دیگری هم معنا کنیم که او ظلوم است یعنی درون او این قابلیت ها است؛ و خصلت های دیگری مانند حریص بودن و ... اینها بر می گردد به همان خصلت اصلی و آن محل الهام فجور بودن انسان و در مقابلش تقوا هم می آید.
در قرآن وقتی از عقل انسان یاد می شود آیا عقل فردی او مد نظر است یا عقل جمعی او؟
عقل اصولا فردی است، عقل نمی تواند جمعی باشد. عقل جمعی، یک مقوله ای است که در علوم بشری مطرح می شود. ولی ما عقل را به عنوان وجود در نظر می گیریم و چون بحث ما بحث قرآنی و یا در رابطه با خلقت انسان است، عقل فردی است؛ یعنی شما دارای عقل هستید و دیگری هم دارای عقل است. البته وجوه مشترک آن یکی است اما عقل شما غیر از عقل دیگری است؛ اینگونه نیست که عقل یک چیزی باشد که بخشی از آن را به شما بدهند و بخشی را به دیگری. پس خیلی روشن است که عقل فردی است؛ اما عقل جمعی به چه معنا است؟ به این معنا است که این عقل فردی با آن عقل فردی و ... دارای ظرفیتها و وضعیت های خاصی هستند؛ چراکه عقل هر کسی در برابر با واقعیت های بیرونی جهت هایی را پیدا می کند و قابلیت هایی را پیدا می کند؛ و وقتی این افرادِ دارای عقل فردی با قابلیت های متفاوت در یک جامعه کنار هم نشستند و مناسبات و ارتباطاتی را فیمابین خود برقرار کردند، این کنار هم نشستن عقل ها یک برآیندی است که آن را عقل جمعی می گویند. عقل جمعی دو تا معنا دارد: یک وقت انسانهایی که در یک جامعه کنار هم قرار گرفته اند خود به خود آن عقل ها هم کنار هم و در ارتباط با هم هستند و یک عقل جمعی شکل می گیرد. و یک امر دیگر اینکه عقل جمعی یک چیز ارادی است به این معنا که شما بیائید و بخواهید که یک محصولی را درست کنید و به یک نتیجه جمعی برسید و یک تبادل نظر بکنید با اراده. این عقل جمعی با اراده ایجاد می شود و به صورت طبیعی وجود ندارد و لذا به آن توصیه می شود که بیایید و عقل جمعی داشته باشید یعنی تبادل نظر داشته باشید، مشاوره کنید و ...؛ اما حتی اگر این کارها را نکنند به یک معنا عقل جمعی وجود دارد؛ عقل جمعی چیزی است که فرهنگ و آداب را می سازد. اما اصل عقل فردی است و جمعی نیست؛ و عقل یک وجود است و در انسان وجود دارد.
آیا عقل انسان ها ذاتا نقصان دارد و عقل جمعی آن را برطرف می کند؟
عقل یک قوه است، وقتی شما گفتید قوه یعنی باید به فعلیت برسد و به فعلیت رسیدن آن هم ذومراتب است؛ یعنی ممکن است در جهتی به فعلیت برسد و در جهت دیگری به فعلیت نرسد. نقصان نه به لحاظ خود عقل است چراکه عقل از حیث توانایی و قوه بودن نقطه اوج است که حتی ملائکه هم آن را ندارند؛ پس نقصانی که دارد نقصانی است که در مرحله به فعلیت رسیدن آن است. آنچه که موثر است در به فعلیت رسیدن آن، بخشی تلاشی است که فرد می کند برای اعمال این عقل و یا برای آموخته هایی که باید داشته باشد و ندارد؛ و بخشی از آن هم به محیط بر می گردد؛ به این معنا که عقل شما در یک فضای عام و مدرن و یا فضای پیشرفته ای، تجربه ها و به فعلیت رسیدن های آن بیشتر است. اما دیگری در روستا است و به فعلیت رسیدن عقل او در مرتبه پایین تری است. در نتیجه نقص و کاستی بر میگردد به روند به فعلیت رسیدن و مرتبه های به فعلیت رسیدن، و تجربه ها و جهت هایی که در این به فعلیت رسیدن پیدا کرده و بر می گردد به اطلاعاتی که انسان باید برای به فعلیت رساندن عقل خود بیاموزد.
البته اینجا یک سوال مطرح می شود و آن این است که بعضی ها قدرت تعقل بیشتری دارند و بعضی ها قدرت تعقل پایین تر دارند. اینجا باید دید که این فراتر بودن قدرت تعقل آیا بر میگردد به این که عقل ها متفاوت است ـ شاید جواب همین باشد لذا می گویند عقل کل پیغمبر است و در اینجا هم بحثی است که یعنی خدا همه اطلاعات را به او داده و او دیگر نقصی ندارد ولی عقل او همان عقل سایرین است و چون به او اطلاعات ماورایی داده شده کامل تر است؟ و یا اینکه نه، افزون بر اینکه اطلاعات هست درجه تعقل هم خیلی بالا است، یعنی ذاتا یک عقل متمایزی است ـ و دیگران هم بعضی باهوش ترند و بعضی با هوش کمتری هستند؛ آیا به این بر می گردد؟ و یا اینکه عقل واحد است و امکاناتی در اختیار انسان است از قبیل امکانات جسمانی و روانی، که باعث می شود عقل در اینجا تعقل بیشتری کند.
لذا ما خود عقل را نمی دانیم چه هست از آن جهت که ما فقط آثارش را می بینیم، و این که تفاوت عقل با روح چیست و یا مسائل دیگر، برای ما معلوم نیست لذا روح را فرمودند که از امر خداوند است و خداوند فرموده شما از آن بهره ای نبردید مگر اندکی؛ می بینیم این علم که این همه پیشرفت کرده است چرا نباید در خصوص روح کمی جلو برود؟ و ما در خصوص شناخت روح نسبت به قرن های گذشته تفوتی نداشتیم، لذا ما نمی بینیم که دانشگاهی در رابطه با روح شناسی وجود داشته باشد اما در ماده و مادیات پیشرفت های زیادی می شود. و سوالاتی از این قبیل که رابطه عقل با روح چیست؟ آیا همان روح است و یا چیز دیگری مازاد آن به او داده شده و ... و چون این مسائل را نمی دانیم لذا پاسخ به این سوالات مشکل است.
آیا عقل نمی تواند بی نیاز کننده انسان از وحی باشد؟ یعنی انسان با وجود عقل دیگر چه نیازی به وحی دارد؟
ببینید عقل یک امکان است. ما نمی دانیم عقل چیست اما بهترین تعبیر این است که یک امکان وجودی است که به انسان داده شده؛ وقتی سخن از امکان و یا امکانی بودن عقل به میان می آید به این معنا است که باید از آن استفاده کرد و بحث استفاده از عقل مطرح می شود و در تعابیر لغوی و قرآنی "تعقل"؛ تعقل یعنی به کارگیری عقل و به کارگیری عقل یعنی به کارگیری امکان. عقل ملائکه به کارگیری نیست، ظاهر و باطن و اول و آخر همین است، ولی برای انسان یک امکان است و چون امکان است مرحله به کارگیری است و تعقل. تعقل هم متعلق دارد یعنی تعقل در چه چیزی؟ در یک مساله و موضوع. وقتی پای مساله و متعلق تعقل به میان می آید ، شما ملائکه نیستید که همه مسائل در نزدتان حاظر باشد؛ توجه به یک مساله پیدا می کنید، این مساله گاهی تصادفی پیش می آید و گاهی فطرتان به شما می گوید مثل خدا شناسی، و گاهی سخنی است که کسی می گوید. پس پیش آوردن مسائل مثل خود عقل نیست که حاضر و موجود باشد. یا به شکل تصادفی است، یا به شکل عرضه شدنی است و یا به شکل مواجهه درونی است. خوب مواجهه درونی همان فطرت است، شما در ندای فطرت در مورد خداوند تعقل کنید؛ و یا تصادفی این است که شما تصادفا به مدرسه خاصی می روید و یا در کوچه و بازار به کسی برخورد می کنید و آن را مایه تعقل تان قرار می دهید، یا مرگی را می بینید و در آن تعقل می کنید؛ اما یک مصداق دیگری دارد و آن عرضه کردن است؛ انبیا عرضه می کردند، پس انبیا و وحی باید باشه که عرضه کنند آن وقت هم عرضه، عرضه یک مساله نیست، عرضه یک واقعیت است چون تعقل در مورد مسائلی است که واقعیت است و وجود دارند و وقتی هم گفتیم امکان است یعنی خیلی از چیزها را ما نمی دانیم؛ در نتیجه نیاز به وحی از آن جهت است که صورت مساله، دستور تعقل به عقل بدهد ولی آنچه که نهایتا باید به کار گرفته شود تعقل است؛ لذا مدام می فرماید: افلا تعقلون؛ و بحث انبیا هم می شود می فرماید: افلا تعقلون؛ معلوم می شود آنها هم آمده اند تا این عقل به کار گرفته بشود.
رابطه عقل با وحی چیست؟ و اینکه آیا وحی ضامن عقل است؟
وحی حقایقی را که از انسان پوشیده است مطرح میکند؛ چون عقل انسان به معنای آگاهی اولی نسبت به حقایق نیست، به معنای داشتن امکانی است برای دستیابی به حقایق. وحی مجموعه ای از حقایقِ در غیر دسترس را به صورت طبیعی و پاره ای از دسترس ها را هم به انسان عرضه می کند و می آموزاند و به تعبیر دیگر صورت مساله ها را برای عقل ایجاد می کند. صورت مساله غیر از آن صورت مساله ای است که صرف سوال است؛ محتوایی است، یک واقعیتی است، منتها این محتوا باید وارد عقل بشود. وحی محتوایی را می دهد که باید وارد عقل شود. وقتی وارد عقل نشود مثلا این محتوا وجود دارد اما حیوان چون عقل ندارد در او ورود پیدا نمی کند. ولی در انسان باید در عقل ورود پیدا کند تا منشا تعقل بشود؛ لذا تعقل یعنی گشودن باب های عقل به روی محتواهای و واقعیت ها و حقائق.
اما بحث تضمین کردن عقل، به معنای کلام است. به این معنی که شما خود اکتفا باشید نسبت به عقل تان؛ یعنی شما صورت مساله ها را هم خودتان می خواهید بفهمید؛حقایقی را که می خواهید بفهمید یا مطالعه کنید و تعقل کنید، این ها را هم خودتان می خواهید بفهمید، خوب این نمی شود؛ شما فقط می توانید این مادیات را صورت مساله تعقل قرار دهید آن هم بخش هایی از آن را؛ لذا انبیا باید باشند تا به شما عرضه کنند.
پس عقل را مستقل دیدن به معنای فرو رفتن به خطا است چون حقایق را در اختیار نداریم؛ و یا به این معنا است که وحی تضمین می کند درستی راه عقل را.
پس چرا برخی از انسان ها با تعقل شان وحی را قبول نمی کنند؟
آنهایی که قبول نمی کنند نه به معنای آن است که تقابل وجود دارد؛ اینها اصلا از یک جنس نیستند. وحی اطلاعات می دهد؛ بلاتشبیه مثل یک عالِم است که شما دانش آموزِ دارای قدرت فوق العاده تعقل هستید، ولی اطلاعات علمی را ندارید؛ آن عالم آن اطلاعات را به شما می دهد و شما دریافت می کنید و می روید روی آن فکر و تعقل می کنید و دانشمند می شوید. به این معنا است. آن کسی که با عقلش وحی را انکار می کند آن عقل به درستی به کار گرفته نشده است و این یک نوع عناد است. یعنی بر می گردد به رویکردی که انسان می پذیرد و می گوید که ما بی نیاز از وحی هستیم. ما به اینگونه انسان ها دو جواب می توانیم بدهیم. یک جواب اینکه شما اگر تعقل دقیق تری می کردید به نیازمندی تان نسبت به وحی می رسیدید و جواب دیگر اینکه بشنوید محتواهای وحی را؛ یعنی صورت مساله ها را بگیرید و تعقل کنید. و لذا تعقل در نه اصل ضرورت وحی، بلکه تعقل در صورت مساله هایی که به شما می دهد. و لذا پیغمبران می آمدند و حقایقی را می گفتند و می گفتند در آن تعقل کنید. این افراد در آن تعقل نمی کنند، دور دور نشستند و انکار می کنند. لذا اگر نسبت به اصل ضرورت وحی هم تعقل می کردند انکار نمی کردند.
- وقتی که وحی و احادیث و روایات همه چیز را در اختیار انسان قرار می دهد، پس انسان باید در چه چیزی تعقل کند؟
وحی حقایقی را که می گوید در عقل انسان قرار می گیرد؛ یعنی دروازه ورودی، عقل است و دریافت کننده وحی، عقل است. تعقل یعنی این وحی را بگیریم و عمق آن را بفهمیم، به خصوص برخی از حقایق به گونه ای است که با طرح و عرضه، استقرار پیدا نمی کند بلکه نیاز دارد تا انسان هزینه کند، هزینه تعقل. تعقل یعنی دریافت کردن، کوشش لازم برای دریافت. و لذا حیوانی که عقل ندارد چیزی از حقایق نمی فهمد. به عبارت دیگر تعقل یعنی انسان که دارای عقل است از تعقل روی بر نگرداند. و طبعا، عقل عمل می کند، که گاهی خیلی سریع است و گاهی هم نیازمند وقت بیشتری است و باید تامل و تعقل صورت گیرد؛ پس معلوم می شود اینها همه مقدمه است و کار را خود عقل تمام می کند و به همین خاطر است که در قرآن فراوان آمده است که: تعقل کنید.
پایان پیام























