روزها يكي پس از ديگري سپري ميشوند و مردم هر روز بيشتر از روز گذشته به نظام، انقلاب مهرباني ميكنند. انقلاب و مردم يكي شدهاند. امام اين مرجع عظيمالشأن سكاندار حركت و اتفاق الهي است.
هر روز بر خيل رزمندهها افزوده ميشود و هر كس به دنبال انجام تكليف خود مسئوليتي را بر دوش ميكشد و در راهي گام مينهد، و صفحهاي را رقم ميزند كه در تاريخ ايران به زيبايي آن ايده نميشود.
يكي فرزند دلبندش را راهي ديار عاشقان ميكند، ديگري همسر خود را براي دفاع از كيان اسلامي بدرقه ميكند. آن يكي آخرين نجواها و آرزوهايش را با پدر در ميان ميگذارد، آن سوي دختري با چشمان گريان هممسير پدر ميشود، كمي آن سوتر نوزادي براي آخرين بار لبهاي گرم پدر را تجربه ميكند» خاطرات ديروزم را بار ديگر مرور ميكنم، و بر حال دوستاني كه مرا تنها گذاشته غبطه ميخورم با خودم ميگويم هيچكس فكرش را هم نميتوانست بكند كه اين همه اتفاق و اين همه تصوير زيبا روزي تبديل به سرمايه خواهد شد و تكرار آن آرزوي محالي ميشود كه بازيگران اصلي آن همه ايثار و فداكاري و مجاهدت امروز هم در گوشه و كنار اين مرز و بوم موجب پيوند نسل اول و دوم و نسل دوم با نسل سوم انقلاب ميگردد تا در هر كوي و برزن خميرمايه خانوادهها از پسوند ايثارگر، جانباز، خانواده شهيد و رزمنده برخوردار شود. دو دهه از پايان آن روزهاي طلايي ميگذرد و سرنوشت اين سرمايهها هم كمكم به سرنوشت شهدا تبديل ميشوند، گر چه گردآوري آثار دفاع مقدس در همه زمينهها و در بخشهاي مختلف فرهنگي به صورت جسته و گريخته صورت ميگيرد، اما بايد زمان را از دست نداد و در گردآوري آثار به هر نحوي تعجيل كرد. قبل از آنكه همه چيز از دست برود، منظورم از همه چيز شايد حتي يك كلمه و يا يك اشارة «مادر» و يا «پدر» شهيدي باشد كه پرده از حقيقتي برميدارد كه همة داستان زندگي آن شهيد با آن گره خورده باشد.
□
چندي پيش با تعدادي مسئولان (نمايندگان مجلس، مديران اجرايي) براي سركشي به خانوادههاي شهدا راهي كوچهپسكوچههاي شهر شديم. به خانهاي رفتيم كه دو فرزند خود يعني عباس و ابوالفضل را تقديم انقلاب كرده بود پدر عباس و ابوالفضل روحاني بود و در تربيت فرزندان نهايت تلاش خود را انجام داده بود و هماكنون خود نيز بانگ الرحيل را سر داده و به سراي باقي شتافته است. در خانه تنها مادر پير آن علمدار لشكر خميني با وجود كهولت سن و ناراحتي در ناحية پا پذيرايمان شد، چقدر صميمي و باصفا، با وقار و با صلابت چون مادران همة سرداران و علمداران كربلاي ايران و به ما خوشآمد گفت.
با صداي مادر چاي و ميوه، در جلوي مهمانان چيده ميشود و صحبت از شهدا به ميان ميآيد، از اينكه چگونه شهدا توانستند «ره صد ساله را يك شبه طي كنند. » و مادر به تحسين فرزندان شهيد خود در انتخاب راه درست ميپردازد تا اينكه پس از معرفي شهدا توسط نماينده بنياد شهيد، راوي آشنايي بيشتر با شهدا را به مادر محول كرد.
مادر سر سخن را باز كرد و گفت: من سر پيري ديگر ذهنم ياري نميكند تا بخواهم از گذشته بگويم با اين وضع موجود و پاي شكسته كه خودروي سواري در كنار گلزار شهدا به پايم را زد ماههاست كه پاي شكسته را مداوا ميكنم ديگر رمقي ندارم كه بخواهم از گذشته بگويم. آنگاه كمي مكث كرد و دوباره گفت: عباس بيشتر بدنبال كمك به اعضاي خانواده و همسايهها و نيازمندان بود و هركس احتياج داشت به كمك او ميشتافت.
ابوالفضل هم اهل تهجد و نماز شب بود در سالهاي اوليه زندگي خداوند هر چه فرزند به ما عطا كرد پس از مدتي بدليل بيماري از دنيا ميرفتند.
تا يك روز حاج آقا گفت: اگر اين بار خداوند فرزندي به ما عطا كند نذر حضرت عباس ميكنم وقتي دو تا بچه بدنيا آمدند حاج آقا آنها را نذر حضرت عباس كرد و بچهها ماندند. يكي شد «عباس» و ديگري «ابوالفضل» و سپس آرام گرفت.
هر چه فكر كرد چيزي به مخيلهاش نرسيد و سكوت بود و سكوت. تا اين كه يكي از نمايندگان مجلس سكوت مجلس را شكست و مادر را خطاب قرار داد كه اين همه مجاهدت براي حفظ نظام و اطاعت از ولايت فقيه بوده...
و مادر دوباره لب به سخن گشود و گفت: «تربيت بچهها و تحويل آنها وظيفهاي بود براي ما. حاج آقا هميشه ميگفت: بايد بچهها براي خدمت به اسلام در مسيري درست تربيت شوند و الحمدلله آن چه رضاي خدا بود رخ داد هر دويشان در كنار هم به شهادت رسيدند. »
مادر را با همه خاطرات فراموش شده تنها ميگذاريم و براي كسي مانند من همين بس بود، «دو برادر با نذر حضرت عباس(ع)» به دنيا ميآيند. يكي ابوالفضل ميشود و ديگري «عباس» و روزي آنان در كنار هم و در آغوش هم به شهادت ميرسند و وقتي پيكر اين دو به نزد پدر و مادري ميرسد كه عمري از خدا فرزندي خواسته بودند تا عصاي پيري آنان شوند خدا را شكر ميكنند كه به وظيفة خود عمل كردهاند و اين يعني همه چيز و معلوم نيست سال ديگر اين مادر هم همين نذر و همين جمله او و پدرش را بر پيكر غرق خون دو فرزندش را به ياد آورد.
□
غروب طلائيه چون زمان جنگ زيبا و ديدني بود. هشت سال از پايان جنگ ميگذشت و مردم در قالب كاروانهاي نور براي تجديد عهد با شهيدان در مناطق جنگي حضور داشتند.
كاروان مادران شهدا براي ديدار با جگرگوشههايشان روي سرزمين خونين طلائيه نشسته بودند و يكي يكي راهي سه راهي شهادت شدند.
صحنه زيبايي بود. تو گويي هر شهيدي به استقبال مادر خود آمده بود و مادر و فرزند با هم قدمزنان حركت ميكردند.
معراج شهدا هم شهداي گمنام را در بر گرفته بود. برنامه ديدار مادران با فرزندان در معراج شهدا تدارك ديده شده بود.
بسياري از مادران از سرنوشت فرزندان خود اطلاعي نداشتند، شهداي حاضر در معراج هم جزو آن دسته از سينهسرخاني بودند كه نام و نشان از گمنامي برده بودند.
وقتي همه در معراج شهدا حاضر شدند صداي زيباي قاري و نواي دلنشين قرآن در فضا پيچيده شد. فرياد و فغان مادران چشم به راه به آسمان رفت و تو گويي شهدا نيز همراه با مادران گريه ميكردند.
عجب فضايي! زائران سرزمين سينهسرخان مهاجر هم زار زار گريه ميكردند. تا اين كه مادر پيري از ميان جمعيت برخواست و به سوي شهداي گمنام رفت چشمهاي گريان كه در هالهاي از اشك صحنه را تار ميديدند او را دنبال ميكردند به كجا؟ به كجا؟ رفت و رفت و در ميان شهداي مفقودالاثر شهيدي را بغل كرد درست چون زماني كه فرزند جاويدالاثرش را در ايام نوزادي بغل گرفته بود و هايهاي گريه سر داد. صحنه قابل توصيف نبود، فقط ايكاش لااقل ملائك چشمان و گوشهايشان را ميبستند تا آن صحنه و آن فضاي ضجه زائران را نميديدند و نميشنيدند. همه با گريه مادر گريه ميكردند. مداح آرام آرام كجاييد اي شهيدان خدايي بلاجويان دشت كربلايي را نجوا ميكرد. هر كس زير لب نوايي را زمزمه ميكرد. جمعيت راه را براي مادران شهدا باز كرد و عصر عاشورايي شد چه عصر عاشورايي گل گم كردهام ميجويم او را.
صداي ناله مادران كمكم بلند شد و از نواهاي مادرانه يكي با لهجه تركي مويه ميكرد:
«بالام لايلاي. چه آرام خوابيدي. بعد از 25 سال دوباره قنداقهات را بغل كردهام. آن روزي كه دنيا آمدي و قنداقت كردم سنگينتر از الآن بودي. مگر من چه گناهي كردم كه بايد دوباره قنداقهات را بغل كنم.
تازه ميخواستم برات زن بگيرم. وقتي بهت گفتم در جوابم گفتي بذار اين دفعه رو به جبهه برم وقتي برگشتم چشم. با اصرار من برات نامزد گرفتم كردم تا شايد پايبند خونه بشي اما نشدي. آن روز كه دنيا آمدي چقدر همه خوشحال بودند و امروز من چشم به راه چقدر دلم برات تنگ شده و هر چه گريه ميكنم اما عقدهام باز نميشه.
خدايا من بچهام را به تو سپردم و به خاطر تو فدا شد و امروز هم به خاطر تو چشم به راهش نشستهام و به خاطر تو گريه ميكنم. بالام لايلاي بالام لايلاي. »
منتظر مانديم تا شايد مادر خاطرهاي ـ حرفي از فرزندش را بر زبان آورد اما دريغ و صد حيف كه جز قنداقه فرزند و خداحافظي با او چيزي به ياد نداشت، چيزي كه تنها در دلمويههاي او خود را نشان داد و بس.
□
چندي پيش بعد از سالها بيوفايي و دوري از دوستان شهيد خود را سرزنش كردم و در يك شب تابستاني راهي منزل شهيد داوود محمدي ميشوم و پدر داوود همچنان با صلابت و مقاوم پذيرايمان ميشود كنار او مينشينيم.
«اسم داوود را كه ميبرم اشك در چشمانش حلقه ميزند و از گريه او ما هم گريهمان ميگيرد. » اشك چشمانم را پاك ميكنم و به او ميگويم: «از داوود بگو» تنها چيزي كه به ياد ميآورد رفتن داوود به جبهه است و اينكه چگونه شناسنامهها را به بهانه گرفتن كوپن نفت از مادرش ميگيرد و پس از ثبتنام براي اعزام به جبهه دوباره آنها را برميگرداند». ساعتي كنار او مينشينيم. پدر از شجاعت و ايثار رزمندگان سخن ميگويد و اينكه پس از هجده سال از شهادت داوود هنوز دلتنگ اوست. اينكه بازگشت پيكر پارهپارهاش پس از هشت سال بهانهاي است براي گريستن او بر سر مزار داوود و اينكه وقتي كسي را چون ميبيند به ياد داوود ميافتد كه اگر داوود بود...
ميگويد اگر فرزندان ما رفتند فقط براي اين بود كه حرف امام زمين نماند. مگر ما از امام حسين(ع) بالاترين كه نخواهيم كاري بكنيم. امام حسين(ع) همة هستي خود را فداي اسلام كرد. از خدا ميخواهم كه اين هديه را از ما هم قبول كند.
ميگويد: خيلي دلم ميخواهد يكبار هم كه شده به ديدن آقا بروم و از نزديك زيارتش كنم.
پایان 412





















