منصور @ سه شنبه 3 شهريور 1394 - 23:35:06


بسم الله الرحمن الرحیم
به مناسبت میلاد مسعود و فرخندۀ امام عاشقان مثنوی «نگارۀِ نور» تقدیم می‌گردد به ساحت مقدس ثامن‌الائمه علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام و تمامی عاشقان این امام همام
بوی رضا می‌رسد از طَرفِ باغِ عشق - تازه به دل می‌شود، فاطمه را داغِ عشق
بسته شَفَق زیبِ گُل، بر سر آفاقِ عشق - نقش رضا می‌زند، فاطمه بر طاقِ عشق
شاخ طرب بِشکُفد بر لبِ ایوانِ حق - شمس ولایت زند سر زِ نگاهِ شفق
دلشُده‌ای می‌رسد فاطمه را چون علی - ثامن آل عبا، قوم ولا را ولی
خون‌جگری می‌رسد فاطمه را درد و داغ - شمس دل آوارۀِ، شام و حجاز و عراق
ضامن آهوی دل، شاه ولایت رضا - فاطمه را وارثِ درد و غمی جان‌فزا
از رخ زهرایی‌اش، نور حسینی جَلی - وارث درد و غم و محنتِ زهرا، علی
شمس خراسان زند سر ز دیارِ حجاز - لاله اذان گوید و ماذنه خواند نماز
غلغله‌ای در جهان کرده محبت به پا - غافله سالار دل می‌رسد از کربلا
شبنم چشمان او، خون دل یاسِ عشق - فاطمه را می‌رسد وارث میراثِ عشق
خِرمنِ دل پرشرر زآتش سودای او - سرمۀِ چَشم ملک، خاکِ کفِ پای او
در دل عشاق او سوز و شرار و شرر - ژاله فرو ریزد از دیده ز خون جگر
شش‌درِ شوریدگی بَستۀِ چشم تَرَش - غارت دل‌ می‌کند آن نگهِ دلبرش
عِطر خوشِ ثامنِ سلسلۀِ نورِ عشق - کرده به پا در جهان غُلغُلۀِ شورِ عشق
فاطمه را می‌رسد، شمس شموسِ ولا - پردۀِ دل میزند سازِ خوش کربلا
ناوک مژگان او تیر جگر دوز عشق - یوسف رخسار او ماه شب افروز عشق
باد صبا آورد نَفخه ز باغِ بهشت - وقت ثمر می‌رسد، فاطمه را لاله کِشت
رهزنِ صحرای عشق، ضامن آهوی دل - پایِ دلِ عرشیان، مانده از او جا به گل
بر لب لعلش خدا، کرده عطش را هوس - فاطمه را می‌رسد ماه مسیحا نفَس
در صدف فاطمه دُرِّ شب افروز، او - غَزوۀ دل را غمش، لشکر پیروز، او
بیرق سبز ولا در کفِ سردار عشق - باخبری می‌رسد از همه اسرار عشق
جام صبوحی به کف، از خم کوثر رسد - وارث فرق دوتا گشتۀِ حیدر رسد
در شب دیجورِ غم، شمس ولا شد جَلی - قبله گهِ عاشقی، شاه خراسان، علی
صحن و سرایِ دلم، خانۀِ عشقِ رضاست - غُلغُلۀِ عاشقی، در دل تنگم به پاست
عاشق زهرایم و کُشتۀِ درگاهِ عشق - در هوس کربلا، می سِپُرم راهِ عشق
هر که گزیند به دل، قبلۀِ جان، کربلا - دل شودش مَجمَرِ سوز و شرارِ ولا
بس که قلم نالۀِ کرب و بلا میزند - بحر خروشانِ دل، موج ولا می‌زند
سینۀ دریا کجا خسته شود از خروش - نور ولا کی شود در دل عاشق خموش
عاشق زهرایم و جامِ ولا کرده نوش - می‌کِشم از عاشقی، دار بلا را به دوش
ظلم سکندر مرا گو بِکِشد سر به دار - کرب و بلا را به سر، بر سر نی رهسپار
فصل بهار ولا ره نبرد بر خزان - ما و غمِ عشقِ آن، بی‌سر مستِ اذان
حُکمِ مرا داده‌ اِی، بند و اسیری، به گوش - کی تو توانی کنی شعلۀ حق را خموش
بلبل زهرایم و مست غزل‌خوانی‌اش - جان به فدای غم و درد و پریشانی‌اش
جان به فدایِ دلِ، زینب و درد و غمش - جان به فدای قَدِ، آمده از غم خَمش
شیعه‌ام و زادۀِ کرب و بلا، شور و شِین - جان به فدای سرِ غرقه به خون حسین
مطلع این مثنوی گرچه به نام رضاست - آخرِ هر عاشقی یادِ خوشِ کربلاست
قبله گه شیعه تا مدفنِ آن سر جُداست - شیعه به شادی و غم نعره زنِ کربلاست
خون‌جگر کُشتۀِ میخ دری بی مزار - شیعه و رنج و غم و تاب و تبِ انتظار
گرچه دل شیعه را کِشته به آتش شرار - قتلگه انتظار، کُشته هزاران هزار
گرچه غم عشقِ یار، برده ز دل‌ها قرار - می‌رسد آخر بر این فصل خزان نوبهار
کرده به تن یوسفی خِرقۀِ سبز ولا - می‌رسد آخر زِ رَه، مُنتقِم کربلا
دل به امید قَبَس، راهی طور وَلاست - تشنه لب یاریِ، منتقم کربلاست
می‌رسد آخر شبی شیعه به این آرزو - یوسف گم گشتۀِ، فاطمه می‌آید او
پیر خراسانیم، مژده که او می‌رسد - منتقم تشنۀِ، پاره گلو می‌رسد
ای شده جانت به لب از غم هجران او - بوی سحر می‌دهد شام غریبان او
می‌ شنوی از یمن، بوی خوش آمدن - مژده رسان شیعه را، جان تو آید به تن
فاطمه را می رسد یوسف دور از وطن - وارث آن کُشتۀِ ، پاره تنِ بی کفن
بوی ظهور آید از شام و عراق و دمشق - رو به سحر میرود شام غریبان عشق
به امید ظهور یار
سه شنبه سوم شهریور 1394 – تهران – منصور نظری
نام شما:
متن نظر:
عدد روبرو را وارد کنید

نگاه

گفتگو

یادداشت

گزارش

مقالات

از نگاه رسانه ها

سیستم RSS

پیگیری نظرات سایت توسط سیستم RSS.
rss1.0
rss2.0
rdf

انتخاب زبان